


در این بازار مکاره دنیا؛همه مدعی شده اند،لاف عاشقیشان گوش فلک را کر کرده است.صورتگریها باب کار آنهاست؛نقابها ارزان و رکابها بی ارزش اند و هر نا کسی پای در آن میگذارد.حرمتها شکسته شده اند و حریمها آلوده,محرمها در بند بی کسی و مجرمها در عین قرابت دلهای ساده اندیش.
اشک مردمان دیگر زلال نیست و دراین رسوایی دیدگان کسی ملالی به جان نمی خرد؛چشمهای بی چاره دل فروشان در کسب سر انگشت تسلی بخش غصه ی گونه های سرخ شده از تب نزدیکی ؛هر کسی را به مدد می خواند و دستان مردان مرد زیر سنگ حیاء مانده است بر روی خاک.
صدیقان بی خرد نامیده می شوند و در هیبت سبک عقلان به شمار می آیند و هر کس در تردید شکستن عصمت دیگران در بند عقد عقل با خداست بی همت؛آزمون عاشقی را زود میگیرد معلم خیره سر کلاس هوس و هر کس گوشه چشمی به حرمت دلها دارد زود فلک میشود به دست فلک.
آب و رنگ و خال و خط عشق ناتمام دیروز حافظ دست مایه شعرهای دو قرانی ترانه سراهای امروزین است و ... همه به نا کجا می روند.من هم مانده ام؛هیچ کس را دیگر نمی توانم بشناسم؛از همه هراس دارم,همه سهمشان را از وجود من گرفته اند,از جیب تن پوشم تا احساس سراپا گوشم.همه آمدند و زدند و بردندو اکنون من مانده ام با کودک احساس دلم؛حالا او هم سهمش را می خواهد ولی نمیدانم دیگر به او چه بدهم.
هر چیزی را نمی توان به او داد،هر کسی را نمی توان به او هدیه کرد؛کودک زیرک دل که تا کنون در بازار بزرگترها نه چیزی داده است نه گرفته است فوت وفن عاشقی را خوب میشناسد...وای که چه وانفسایی است؛همه همه را دوست دارند و هیچ کس دیگران را نمی خواهد..عیاران همه رفته اند وتراران مانده اند؛نه عیاران بی همت بوده اند و تراران پر تلاش؛هر چه بود و شد و می شود باب خواهش دلهای دور مانده از تجلی (عین عشق)است که دارد کم کم کوچه اش بی نشان می شود...طالب و مطلوب,عاشق و معشوق؛مرید و مراد؛انیس و مونس یکدیگر را به نامهایی میخوانند که سالها پیش مرا از مکتب خانه ی تعلیمش رانده اند

لرزه های تهی مانده ذهنم
امواج خاکستری می آفریند
تا شامهای سرد خیالم پر شوند از کثافتهای شوم
به یاد تمام عشقهای ترک خورده
اینک دستهای خیالم از روزگاری تلخ مانده دراز به سوی کجا؟
می دانم باید له شود لگد مال
باید فراموش شود یاد ان یادهای کاذب
مرامهای زوال
باید که زوالش را دید و خندید
اری این اخرین لرزه های تهی مانده ذهنم ذهن خاکستریست !!!
![]()
![]()
![]()
منبع : شعرـ نو ـ کلوب
یا علی
![]()
![]()
*** کاش همسایهء ما می شدی مایه آسایه ما می شدی ***
چهره بگشاي...
مهتاب اگرچه به خورشيد نمي رسد ، اما هرچه باشد بهتر از مهتابي است.
امشب بيا تا دست مهتاب را بگيريم و برويم در خانه ي خورشيد و به او بگوييم:
آفتاب جان! مهتاب هم بي تاب شده است ، پس کي مي آيي؟ ![]()
روزگار ما همي بس پست و ظلمان كه از دوري تو محو و پريشان
روزگار ما بود سايه ي ديوان كه در انتظار آن مه رخشان
روزگار ما بود تزوير و حيران همه در فكر انبار زر و نان
روزگار ما بود زشت و پريشان كه بدون امل به آن خير مومنان
همه عالم شوند بس پوچ و خسران همه در آرزو ماندند حيران
كه يك روز مي آيد آن خير مومنان همه دنيا بفهمند كاين ابن پاكان
كه كم و بيش دارد انصار و ياران كه شوند مستشهدين راه رحمان
![]()
![]()
![]()
سگ خونگی .......
قضيه از اون جايي شروع شد كه يه سگ خونگي، بچه چهار پنچ سالهي انگليسي رو تيكهتيكه نموده
و مقام قاتلي را كسب كرد. خانوادهي دختر كوچولو باور نميكردن كه سگ مهربونشون اين كار را بكنه. پيش خودم فكر كردم آخه مگه اون سگ نيست؟ پس اينها چه فكري در مورد اين مخلوق درندهي خالق همه فن حريف كردن؟!!! بابا سگ، سگه ديگه.
درسته كه باوفاس(ميگن)،خوشگله(يك درصدشون)، تميزه(خيلي!) ولي درندس، فهم و شعور(تعطيل)، تربيت براي زندگي انساني(در حد صفر) خر كه نيست. اينا چرا به سگ قاتل داستان ما قلاده نبستن؟ بابا درندس. ![]()
بهم نهيب زد: سگ خودت كجاس؟ هاپوي گندي خودت را فراموش كردي؟ ![]()
من هم يه سگ دارم، اسمش خيلي ضايعس «نفس اماره». با هم زندگي ميكني، از روز اول باهم هستيم، تفريح ميريم، با هم قدم ميزنيم، خيلي از درآمد خودم و جد درآبادم را خرجش ميكنم، آخر هم سير نميشه. به غير آسيب و تهديد و درندگي هيچي براي من نداشته. بدبختييه براي خودش. روز و هفتهاي نيست كه بهم حمله نكنه! اي كاش فقط به من آسيب ميزد، بقيه را هم توسط من اذيت ميكنه. همه را برق ميگيره، ما را چراغ نفتي. اين هم از شانس ماست. يه لحظه ازش غافل ميشم، ميپره و منو گاز ميگيره، يه مرتبه توسط چشمام به روح و دلم حمله ميكنه. خيلي وقته دنبال يه قلاده خوب و سفت و سخت براشم ولي هنوز نتونستم يه محكم محكمش را تهيه كنم. حواسم نباشه همه را ميزنه پاره پاره ميكنه.
ميترسم ايمانم را بترسونه و مسيرش را عوض كنه. ميترسم يه موقع حفاظش را پاره كنه، دل و ايمان و روحم را يه جا، به قتل برسونه.
سگان خاموش، بيدارند. قلادهها نايابند.
![]()
![]()
![]()
خاطرات بعضی هاااا ....... ![]()
تربيت و خاطرات کودکي ![]()
تربيت فکر!
آخ که چقدر سخته
آخه ميدوني چيه؟
اين فکر همه وجودته
عرضه داشتي ادبش ميکني تا مودب باشي
عرضه نداشتي و نتونستي و بي خيالش شدي... اون ادبت ميکنه!.. البته به سبک خودش تا کيف کني ![]()
آره... تربيت فکر
به خودم ميگم...
خيلي بايد مهارت داشت
خيلي بايد عرضه به خرج داد
از همه مهمتر خيلي بايد جرات داشت که باهاش دربيفتي
اينقدر حالت رو ميگيره که نگو ![]()
گاهي تا مرز آبروت پيش ميره... طوري که اطرافيانت رو گيج ميکنه ![]()
خودت هم که اگه گيج نباشي بالکل اصلا تو جرگه گيج بازار تربيت فکر راهت نميدن
هي بزن تو سرش هي خودت بگو آخ!
آخ آخ آخ ![]()
چقدر آخ گفتيم و چقدر شنيديم؟!
آخ که خيلي سخته
اما خوبيش اينه که خيلي خونسردي ميطلبه
آدم اگه خونسرد نباشه نميتونه دووم بياره
رنگش آبيه
برا من که خيلي پر رنگه ![]()
يه جورايي تو مايه هاي آبي نفتي! اونم خيلي نفتيه نفتي!
آها داشت يادم ميرفت
تاحالا بوي آفتاب رو حس کردي؟ ![]()
جدي ميگما!
خل نشدم!
هر چيزي يه بويي داره
آفتاب هم بوي خودشو داره
البته بايد دماغت رو حسابي تربيت کني ![]()
بايد گوش دماغت رو زياد کشيده باشي!
آره خلاصه!
امروز آفتاب شهر من بوي آفتاب دوران کودکي منو ميداد
درست همون بو و رنگ رو داشت
بنگلور من بوي آنکارا ميداد
بوي زماني که جز حس بپر بالا بپر پايين هيچ دغدغه اي نداشتم
البته حفظ کردن جدول ضرب با معلمي که ازش خوشم نميومد و هميشه جلوي دختر پسراي کلاسمون ضايعم ميکرد هم يکي از دغدغه هام بود! ![]()
اما ميدوني چطوري ياد گرفتمش؟!
اگه گفتي؟!
جدول ضرب رو بلد بودم! ![]()
اما نميدونم از چي بود که تا اين معلم رو ميديدم يادم ميرفت! ![]()
همه از من ميپرسيدن و جواب ميدادم!
اما اين خانوم معلم نچسب ما وقتي ميومد نگاهش طوري بود که چشمام تحملش نميکرد ![]()
واسه همين گوشهام هم صداش رو نميشنيد و زبونم هم به جوابش باز نميشد
خلاصه اينطوري بود تا اينکه يه روز...
شاگرد تنبل کلاسمون يه روز قبل از کلاس برگشت با خنده به من گفت:
تو که همه رو عاصي کردي با اين زبل بازيهات!
چرا اينقدر خنگي که نميتوني جدول ضرب رو جواب بدي!؟ ![]()
يکم وايستادم نگاهش کردم! ![]()
خنديدنش يه دنيا مفهوم بود برام که شايد تجربه اي خيلي خيلي گنده و بزرگ بود برام!
برگشتم گفتم...
از من بپرس!
همه جدول رو از دو دوتا چهارتا پرسيد و به خيال خودش سعي ميکرد همه رو بپرسه
بعضي وقتها هم خودش زير چشمي نگاه ميکرد تا يادش بياد چند چندتاي بعدي رو انتخاب کنه و بپرسه!
اسمش مهرداد بود
همش هم شاگرد آخر بود تو اون دوران
عشق بالا رفتن از فنس هاي دور مدرسه بود عين اين ديوونه ها ![]()
کفشهاشو در مياورد و از فنسها بالا ميرفت و از مدرسه فرار ميکرد
هر چند وقتي که از مدرسه ما رفته بود و شايدم اخراج شده بود ما راهش رو ادامه داديم و گروهي جيم ميزديم و ميرفتيم پارک پشت مدرسه
اونجا تاب داشت
تاب بازي رو از اونجا دوست دارم
اينقدر حال ميداد که نگو ![]()
وقتي ياد گرفته بودم که خودم خودمو روي تاب هل بدم! ديگه دلم نميخواست که از تاب بيام پايين و اونقدر ميرفتم بالا که پايه هاي تاب تکون ميخورد و بچه هاي ديگه که روي تاب بودن صداشون در ميومد...
اوهوي!... کوبکه! يواش تر!
کوبکه عشق دوران کودکي قشنگ من بود
دروازبان تيم آلمان بود
واسه همين هميشه تو فوتبال دروازه واميستادم! ![]()
حتي بعدها وقتي که به خيال ديگران خيلي گنده و بزرگ شدم هم توي فوتبال ساحلي و سالني و خاکي و خيابوني هم دروازه بان بودم
ديگه فرقي نميکرد که دروازه کوچيکه يا بزرگ!
هميشه هم مجهز بودم!
دستکش و لباس پنبه دار روي شونه ها و بازوها!
خلاصه بازم اينطوريا بود!
مهرداد به خيال خودش همه جدول رو از من پرسيد الا ? ? تا!
ديدم نپرسيده!
اما خودش جو گير بود که به خيال خودش داره به من جدول ضرب ياد ميده
منم تو ذوغش نزده بودم ![]()
چون مفهوم خنده اش برام ارزشي داشت که اينطوري ميخواستم جبران کنم
دفتر رو محکم بست و منو بغل کرد!
چون همه رو جواب داده بودم و البته بعضي اوقات هم خودمو ميزدم به گيجي تا کمکم کنه ![]()
اونم همچين حس معلمي باحالي داشت که نگو و نپرس
خلاصه با يه نگاه گيج و مبهم و مونگولي ازش پرسيدم که...
همه رو پرسيدي؟ ![]()
اونم گفت آره پسر! همه رو بلدي!!!
منم گفتم فقط ? ? تا رو نميدونم چند ميشه چون تا آخر جدول هيچ وقت نرسيدم حفظ کنم!!
اونم گفت خره ? ? تا ميشه ?? تا!
منم پرسيدم آره؟
جليل برگشت گفت نه بابا ميشه ??تا!
منم خودم رو حسابي زده بودم به گيجي و گفتم که اين خيلي سخته ! اصلا ياد نميگيرم ولش کنيم! ![]()
خلاصه دوسه تا پسراي همکلاسي مثل حسام و هوشنگ و جليل و مهرداد خوشحال بودن که من ياد گرفتم اين جدول ضرب رو!! اونم در عرض يک زنگ تفريح! ![]()
![]()
...
تا خانوم فيروز پور اومد سر کلاس بچه ها گفتن خانوم خانوم!...
محسن جدول ضرب رو ياد گرفته!
خانوم معلم هم هر چي ميپرسيد...
ايندفعه تو چشماي پر شوق و ذوغ همکلاسيهام نگاه ميکردم و جواب ميدادم ![]()
يادم نميره دخترا چند روز بعدش که يه برنامه داشتيم براي نميدونم چه برنامه اي! و اونها هم قرار بود سرود بخونن!
بخاطر اين افتخار من که جدول ضرب رو ياد گرفتم منو چهار پنج تايي بردن تو کلاس تمرينشون
با کيبورد يا همون اورگ ما بي کلاسا! شروع کردن آهنگهاي خنده دار زدن
مثل آژير پليس و هواپيما و از اين چيزا ![]()
منم که گوشام حسابي خير سرم قرمز شده بود کلي براشون آواز خوندم و اومدم بيرون! ![]()
خلاصه همه کلاس ما خوشحال بودن از اينکه محسن کوبکه جدول ضربش رو ياد گرفت!
از اون به بعد وقتي حسين آقايي توپ بسکتبال منو با پا شوت ميکرد چيزي بهش نميگفتم
يا وقتي پدرام ميخواست کل کل بندازه که مسابقه دو بديم با هم تا سريعترين پسر کلاس معلوم بشه ميگفتم که اون برنده شده!
يا وقتي که فوتبال بازي ميکرديم اجازه ميدادم جليل وقتي خسته ميشه جاي من تو دروازه وايسته
نسيبه هم که سرش با جليل کل کل داشتم رو دو دستي تقديم جليل کردم خير سرم!
گفتم نسيبه مال خودت!
جدول ضرب ياد گرفتنم حکايتي شد تا جرات اينو داشته باشم به هر چيزي از چند بعد نگاه کنم و به تفسير هاي تک بعدي گير ندم!
چند سال پيش وقتي دوباره جليل رو پيدا کردم بوي همون دوران توي مشامم پيچيد
اينکه تاب سواري چقدر کيف داشت
اينکه پريدن روي صندوق عقب و راه رفتن روي سقف و با باسن از روي سقف ماشين دزد گير دار و فرار هاي با استرس بعد از دراومدن صداي آژير دزدگير ماشينها و داد و فريادهاي صاحب ماشين از پنجره
يا تعقيب کردنهاي الکي مردم تو خيابونها بعد مدرسه چقدر بوي کودکي پسرانه رو داشت و همه اينها برام زنده شد
اتفاقا رفتيم چندتايي از بچه هاي اون دوران رو مثل حسام و حسين آقايي ديديم!
حسام که تو دعوا سر توپ فوتبال با جفت پا زده بودمش زمين و دندون نيشش شکسته بود رفته بود ارتودنسي کرده بود اونهم توي سال اول دانشگاه!
حسين آقايي هم که هميشه از من مشت ميخورد و اونقدر اين فلک زده رو من زده بودم و الان هر چي فکر ميکنم که چرا من اين بشر رو ميزدم
و هيچ بهونه اي براي زدنش بجز شوت کردنهاي توپ بسکتبالم که هميشه شده بود دق دل من نداشتم ديگه چرا ميزدمش به هيچ دليل قانع کننده اي نميرسم!
حسين آقايي رو هم ديديم!
باورتون ميشه؟!
رفته بود تو کار بدن!
بدنسازي ميرفت
هر بازوش شده بود قد گردن من!
تا ديدمش برگشت گفت محسن کوبکه چطوري!
با اکراه منو بغل کرد!
گفتم بهش چيه هنوز ميترسي با مشت بزنمت!
خنديد و گفت آره يادته تو همش منو ميزدي!؟ ![]()
جليل هم پا برهنه پريد تو حرف ما و گفت اگه جرات داري حالا فوتش کن!
کلي با هم خنديديم ![]()
جالب اينجا که حسين آقايي که از دخترا متنفر بود تو کودکي!
براي اولين بار تو ايران باعث شد ماشين رو آروم کنم تا آقا به يه دختر شماره بده!
حسابي واسه خودش دختر باز تير شده بود! ![]()
اونقدري که من دو دل بودم که ماشين رو يواش کنم که به عادت هميشگيش برسه يا نه! ![]()
خونشونم شهرک غرب بود!
بوي شهرک غرب خيلي برام غريب بود! و از اونجا خوشم نيومد! ![]()
آره خلاصه هر از چند گاهي که جليل رو ميبينم ياد بوي دوران کودکيم ميفتم و وقتي همديگرو نگاه ميکنيم انگار هر دوتامون داريم به يه چيز فکر ميکنيم اونم اينکه چقدر زود گذشت
جليل جيمبو کجا و جليل اوحدي دانشجوي علاف کجا ![]()
محسن کوبکه کجا و الان من کجا
خيلي زود ميگذره...
آخ خيلي زود ميگذره...
بازم مثل هميشه هيچ چيزي توي ذهنم نبود
اما اومدم اينجا و شروع به نوشتن کردم
ميخوام خاطراتي بمونه برام
آخه اين چند وقته خيلي حس شامه ام کار نميکرد و همش چوب ميزدمش خير سرم! ![]()
اينقدر که بوي گند خستگيهاي روحي و جسمي تکراي ام رو نميشنيدم
بايد يه آبي به سر و صورتم بزنم ![]()
![]()
![]()
![]()
اینجا دیگه همه می تونن بوووووووووق بزنن ، موتوری شما هم هر چقدر خواستی بووق بزن ![]()

سلام خدمت بچه های محله با صفا
انشاءالله که حال همگی خوب هست ![]()
نماز روزهاتون قبول باشه ![]()
راستش اینجا عکس چند تا از زنبیلامو گذاشتم که سرو سبز یا همون آقا نیما یکیشونو ببره به امانت ۱ هفته داشته باشه ![]()
""" همین یه زنبیل که بیشتر نداریم """" ![]()



مراقب باش هاااااااا نشکنه ![]()
می بخشید دیگه این یه هفته ای بی زنبیل میام خونهء همسایه ها ![]()
التماس دعا
یا علی
![]()
![]()

خـــدای با عشقی کـه داشت... ![]()
خدای فرشته ی مرگ عزرائیل را فراخواند ...
فرمود : برو و سلام خدایت را بر زمین برسان .
گفت : فقط سلام برسانم ؟
فرمود : سلام برسان و به وظیفه ات عمل کن !
عزرائیل که پر گشود تا به پرواز در آید فرشتگان با صدای بلند گفتند :
" این چه سر است که خدای ... خاک ذلیل زمین را چنین عزیز میدارد ؟
ندا آمد : شما چه می دانید که مارا با این مشتی خاک از ازل تا ابد چه
کارها در پیش است ؟
گفتند :ما ندانیم تو بگو ای حضرت غنا و استغنا تا بدانیم و آرام گیریم ..
ندا آمد : عشقی است که از ازل مرا در سر بوده ...... کاری ست که تا
ابد مرا در پیش است ....
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و امروز ...
باید خود را ببخشم
باید برای تمام روزهایی که نخندیدم
برای تمام لحظاتی که منفورانه سوزاندم
برای تمام روزهای بد !
خود را ببخشم ...
می خواهم کمی خودم باشم
و شوق آن روزهای اول را
دوباره تجربه کنم ...
میخواهم از هر احساسی تهی شوم و
تنها عاشق باشم ...
میخواهم " تنها " عاشق بمانم ...
از هرچه گذشت و از هر چه هست گذر میکنم
درین هوا ... نفسی از سر عشق میکشم
و شوق زنده بودن را با همه ی وجود حس میکنم !
من امروز ...
سرشار میشوم از حس زندگی ...
عازم سفر میشوم !
به بی نهایت میروم تا در آنجا نفسی تازه کنم
دستانم خالی ست ...
عشق را با خود می برم !
و _ عشق _
همراه همیشگی من است ...

منو از من بگیـــر و باور کــن!
چه کسی باور میکند ؟
رستم !
از هرآنچه بوی عشق میدهد ... از تو ...
من به نهایت رسیدم ...
توانستم عشق را در پستوی خانه ی دل نهان کنم
و اکنون
از هرآنچه بوی تعلق می دهد آزادم !
چه کسی باور میکند ؟
توانستم !
توانستم تورا دوست بدارم ...
توانستم با نگاه آسمانیت کنار بیایم
و با چشم سر ... نه با چشم دل ...
به تو نگاه کنم !
توانستم برای اولین بار و آخرین بار
به هرم نفسهایت و به گرمی دستانت اعتماد کنم
و شاخه ی خشک بی اعتمادیم را
زیر پاهای اعتماد تازه ام له کنم !
و اکنون
تو با منی ... تو در منی و هنوز هم از آن منی ...
اما نه در اینجا ...
در هرکجا غیر از اینجا ...
تو در همه جا ... در همه وقت ...
از آن منی ...
باور میکنم !
*****************************************************************
هزارو يکبار عشق ![]()
يکم بار که عاشق شد، قلبش کبوتر بود و تن اش از گل سرخ. اما عشق، آن صياد است که کبوتران را پر مي دهد. و آن باغبان است که گل هاي سرخ را پرپر مي کند. پس کبوترش را پراند و گل سرخ اش را پرپر کرد
*دوم بار که عاشق شد، قلبش آهو بود و تن اش از ترمه و ترنم. اما عشق، آن پلنگ است که ناز آهوان و مشک آهوان نرمش نمي کند، پس آهويش را دريد و تن اش را به توفان خود تکه تکه کرد؛ که عشق توفان است و نه ترمه مي ماند و نه ترنم.
*سوم بار که عاشق شد، قلبش عقاب بود و تن اش از تنه سرو. اما عشق، آن آسمان است که عقابان را مي بلعد و آن مرگ است که تن هر سروي را تابوت مي کند.
پس عقابش در آسمان گم شد و تن اش تابوتي روان بر رود عشق.
*و چهارم بار و پنجم بار و ششم بار و هزار بار.
هزار و يکم بار که عاشق شد، قلبش اسبي بود از پولاد و آتش و خون و تن اش از سنگ و غيرت و استخوان.
و عشق آمد در هيئت سواري با سپري و سلاحي بر قلبش نشست و عنانش را کشيد، آنچنانکه قلبش از جا کنده شد.
سوار گفت: از اين پس زندگي، ميدان است و حريف، خداوند. پس قلبت را بياموز که: عشق کار نازکان نرم نيست / عشق کار پهلوان است، اي پسر
* آنگاه تازيانه اي بر سمند قلبش زد و تاخت. و آن روز، روز نخست عاشقي بود. ![]()
******************************************************
تو را من لينک خواهم کرد ![]()
![]()
سحرگاهان که در خوابي
تو را من لينک خواهم کرد
به بقال محل هم لينک خواهم داد
به وبلاگ گدايان و سپوران نيز خواهم رفت
سحرگاهان که در خوابيد من هم خواب خواهم ديد
مرا هک کن
خيالي نيست
و روز از نو
تمام شب به روزم من
و يک وبلاگ پر کامنت خواهم زد
و با فيلتر شکن يک روز
وبلاگ خدا را باز خواهم کرد
![]()
التماس دعا
یا علی
![]()
![]()

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني تو را با لهجه گلهاي نيلوفر صدا کرد
پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنهايي ام روييد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني ست رويايي
و من تنها براي ديدن زيبايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشمهايم را
به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم
نميدانم چرا رفتي؟ نميدانم چرا؟ شايد خطا کردم
و تو بي آنکه فکر غربت چشمان من باشي نميدانم کجا؟ تا کي؟ براي چه؟
ولي رفتي
و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت
و بعد از رفتنت دريا چه بغضي کرد
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاکستري گم شد
و گنجشکي که هر روز از کنار پنجره با مهرباني دانه بر ميداشت
تمام بال هايش غرق در اندوه و غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسي حس کرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
کسي حس کرد من بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنکه ميدانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته چشمان زيباي توام
و بعد از اين همه طوفان و وهم پرسش و ترديد کسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت
تو هم در پاسخ اين بي وفايي ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتي مابين اشک و حسرت و ترديد کنار انتظاري که بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يک قلب ميان غصه اي از جنس بغض کوچک يک ابر
ميدانم
تو نام مرا
از ياد خواهي برد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()