
کاش که همسایه ما می شدی *** مایه آسایه ما می شدی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
«غروب جمعه»
دنيا به دور شهر تو ديوار بسته است
هر جمعه، راه سمت تو انگار بسته است
كِي عيد مي رسد كه تكاني دهم به خويش
هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است
از تو هميشه حرف زدن، كار مشكلي است
در مي زنيم و خانه ی گفتار بسته است
بايد به دست شعر نمي دادم عشق را
حتی زبان ساده ی اشعار بسته است
وقتي غروب جمعه رسد بي تو، آفتاب
انگار بر گلوي خودش تار بسته است
شاعر: نجمه زارع
![]()
![]()
![]()
بار دیگر ایام پر شور نیمه شعبان از راه رسید و بار دیگر چراغ های رنگارنگ ریسه های نور، گواهی محبت مردم کوچه و بازار به منجی غایب می شوند و پیام آور تمنای پایان یافتن هرچه دوری ، غیبت و ظلم.
ابن همه جمعیت از نقاط مختلف مخصوصا کشور خودمون ، ایران برای روز میلاد آقامون ، سرورمون جشن می گیریم و همه جا رو حتی دلهامونو چراغونی می کنیم
اما تا به حال به هر جشن تولدی که دعوت شدم ، صاحب مجلس " یعنی کسی که براش جشن می گیر یمو دیدم ، اما این جشن با اون جشنها فرق داره " کمتر کسی صاحب مجلس رو می بینه """ انگار که بقیه محروم باشن و غریبه که نشه صاحب مجلسو دید"""
خدایا ..... مولامون کی می یاد؟؟؟
هزار دست پر از خواهشند
خدا کند که بهار رسیدنش برسد
شب تولد چشمان روشنش برسد
چو گرد بر سر راهش نشسته ام شب و روز
به این امید که دستم به دامنش برسد
هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ
که آن انارترین روز چیدنش برسد
چه سال ها که در این دشت خوشه چین ماندم
که دست خالی شوقم به خرمنش برسد
بر این مشام و براین جان چه می شود یارب
نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد
خدای من دل چشم انتظار من تا چند
به دوردست فلک بانگ شیونش برسد
چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن
خداکند که از آن دور توسنش برسد
![]()
![]()
![]()
با سلام خدمت دوستان و هم محله ای های عزیز
امیدوارم که حال همگی خوب باشه![]()
امروز اومدم که از طرف خودم و همسایه دیوار به دیوار این ایام با شکوه ، روز ولادت حضرت قائم (عج) رو به همه شما عزیزان تبریک عرض کنم![]()
امیدوارم که روزی برسه که آقامون هر چه زودتر تشریف بیارن و دل همه ما با دیدنشون شاد بشه![]()
جان واله و عقل مات و دل حيران است
بي روي توأم ملك جهان زندان است
من مانده ام ميان آتش هجر و فراق
يا رب شب عاشقان چه بي پايان است
سحر خيز مدينه کي ميايي ؟
شايد اين جمعه بيايد ، شايد
در اینجا مطلبی گذاشتم در مورد کسی که پرده ها از جلوی دیدگانش کنار رفت و .....
مرحوم آيه ا... حاج ميرزا «محمد علي گلستاني اصفهاني» زماني كه ساكن مشهد بود، براي يكي از علماي بزرگ مشهد نقل فرمودند كه: عموي من مرحوم آقاي «سيد محمدعلي» كه از مردان صالح و بزرگوار بود نقل مي كرد:
در اصفهان شخصي بود به نام «جعفر نعلبند» كه او حرفهاي غير متعارف از قبيل آن كه من خدمت امام زمان(عليه السلام) رسيده ام و طيّ الارض كرده ام، مي زد و طبعاً بامردم هم كمتر تماس مي گرفت و گاهي مردم هم پشت سر او به دليل آن كه «چون نديدندحقيقت ، ره افسانه زدند» حرف مي زدند
روزي به تخت فولاد اصفهان براي زيارت اهل قبور مي رفتم، در راه ديدم آقا جعفر به آن طرف مي رود، من نزديك او رفتم به او گفتم: دوست داري با هم راه برويم؟ گفت: مانعي ندارد. در ضمن راه از او پرسيدم: مردم در بارة شما حرفهايي مي زنند، آيا راست مي گويند كه تو خدمت امام زمان(عجل الله تعالي فرجه) رسيده اي ؟ اول نمي خواست جواب مرا بدهد، لذا گفت: آقا از اين حرفها بگذريم و با هم مسائل ديگري را مطرح كنيم.
من اصرار كردم وگفتم ان شاءاله اهلم. گفت: 25 سفر كربلا مشرف شده بودم، تا آنكه در همين سفر آخر شخصي كه اهل يزد بود در راه با من رفيق شد، چند منزل كه با هم رفتيم مريض شد و كم كم مرضش شدت گرفت تا رسيديم به منزلي كه قافله به دليل نا امن بودن راه ، دو روز در آن منزل ماند، تا قافله ديگري رسيد وبا هم جمع شدند و حركت كردند. حال مريض هم رو به سختي گذاشته بود، وقتي قافله مي خواست حركت كند من ديدم، به هيچ وجه
نمي توان او را حركت داد ، لذا نزد او رفتم و به او گفتم من مي روم و براي تو دعا مي كنم كه خوب شوي. وقتي خواستم با او خداحافظي كنم ، ديدم گريه ميكند، من متحيّر شدم از طرفي روز عرفه نزديك بود و من 25 سال همه ساله روز عرفه دركربلا بودم واز طرفي با خود فكر مي كردم كه چگونه اين رفيق راه را در اين حال تنها بگذارم و بروم؟!
به هر حال، نمي دانستم چه كنم او همينطور كه اشك مي ريخت به من گفت: فلاني من تا يك ساعت ديگر مي ميرم اين يك ساعت را هم صبر كن، وقتي من مردم هر چه دارم از خورجين و الاغ و ساير اشياء مال تو باشد، فقط جنازه مرا به كربلا برسان و آنجا مرا دفن كن. من دلم سوخت و هر طور بود كنار او ماندم تا او از دنيا رفت . قافله هم براي من صبر نكرد و حركت كرد.
من جنازة او را به الاغش بستم و به طرف مقصد حركت كردم. از قافله اثري جز گرد و غبار نبود، من هم به آنها نرسيدم، حدود يك فرسخ كه راه رفتم خوف مرا گرفت ، هر طور كه آن جنازه را به الاغ مي بستم، پس از يك مقدار راه رفتن باز مي افتاد و به هيچ وجه روي الاغ قرار نمي گرفت.
سرانجام ديدم نمي توانم اورا ببرم ، خيلي پريشان شدم، ايستادم و به حضرت سيدالشهداء(عليه السلام) سلام عرض كردم و با چشم گريان گفتم: آقا من با اين زاير شما چه كنم؟ اگر او را در اين بيابان بگذارم مسؤولم و اگر بخواهم بياورم، مي بينيد كه نمي توانم! درمانده وبيچاره شده ام! ناگهان ديدم، چهار سوار كه يكي از آنها شخصيت بيشتري داشت پيدا شدند، آن بزرگوار به من گفت: جعفر با زاير ما چه مي كني؟! عرض كردم : آقا چه كنم؟ درمانده شده ام،
نمي دانم چه كنم؟
در اين بين آن سه نفر پياده شدند، يكي از آنها نيزه اي در دست داشت نيزه را به زمين زد، ناگهان چشمة آبي ظاهر شد ، آن ميت را غسل دادند و آن آقا جلو ايستاد وبقيه كنار اوايستادند وبر او نماز خواندند و بعد او را سه نفري برداشتند و محكم به الاغ بستند و ناپديد شدند.
من حركت كردم با آنكه معمولي راه مي رفتم ديدم به قافله اي ، كه قبل از قافلة ما حركت كرده بود رسيدم، از آنها عبور كردم و پس از چند لحظه باز قافله اي را ديدم كه آنها قبل از اين قافله حركت كرده بودند ، از آنها هم عبور كردم بعد از چند لحظه ديگر به پل سفيد كه نزديك كربلا است ، رسيدم، سپس وارد كربلا شدم وخودم از اين سرعت سير تعجب مي كردم.
سرانجام، او را بردم در «وادي ايمن» (قبرستان كربلا) دفن كردم. من در كربلا بودم، پس از بيست روز رفقايي كه در قافله بودند به كربلا رسيدند، آنها از من سؤال كردند تو كي آمدي؟ چگونه آمدي؟ من براي آنها به اجمال مطالبي را گفتم و آنها تعجب مي كردند.
تا آنكه روز عرفه شد، وقتي به حرم رفتم بعضي از مردم را ديدم كه به صورت حيوانات مختلف بودند! از شدت وحشت به خانه برگشتم. باز دو مرتبه از خانه در همان روز بيرون آمدم، باز هم آنها را به صورت حيوانات مختلف ديدم... عجيب تر اين بودكه بعد از آن سفر چند سال ديگر هم ايام عرفه به كربلا مشرف شده ام و تنها روز عرفه بعضي از مردم را به صورت حيوانات ديدم، ولي در غير آن روز آن حالت برايم پيدا نمي شود.
لذا تصميم گرفتم كه ديگر روز عرفه به كربلا مشرف نشوم. وقتي اين مطالب را براي مردم در اصفهان مي گفتم، آنها باور نمي كردند و يا پشت سر من حرف مي زدند. تا آنكه تصميم گرفتم ديگر با كسي از اين مقوله حرف نزنم ومدتي هم چيزي برا ي كسي نگفتم تا آنكه يك شب با همسرم غذا مي خورديم، ناگهان صداي در حياط بلندشد، رفتم در را باز كردم ديدم شخصي مي گويد: جعفر صاحب الزمان(عليه السلام) تو را مي خواهد.
من لباس پوشيدم و به خدمت او رفتم، مرا به مسجد جمعه در همين اصفهان برد، ديدم آن حضرت در صفه اي كه منبر بسيار بلندي در آن هست ، نشسته اند و جمع زيادي هم خدمتشان هستند، با خود گفتم: در ميان اين جمعيت چگونه آقا را زيارت كنم و چگونه خدمتش برسم؟ ناگهان ديدم به من توجه فرموده ، صدا زدند: جعفر بيا، من به خدمتشان مشرف شدم . فرمودند: چرا آنچه در راه كربلا ديده اي براي مردم نقل نمي كني؟
عرض كردم: اي آقا من آنها را براي مردم نقل مي كردم، ولي از بس پشت سرم بدگويي كردند ديگر چيزي نمي گويم. حضرت فرمود: تو كاري به حرف مردم نداشته باش، تو آن قضيه را براي آنها نقل كن تا مردم بدانند كه ما چه نظر لطفي به زوار جدمان حضرت ابي عبدالله الحسين(عليه السلام) داريم.

گویند که تک سوار آید جمعه... آن رایحه بهار آید جمعه
در خانه امن عشق احرام به تن ... آخر به سر قرار آید جمعه
تا پوزه دجال بماند بر خاک ... با دلذل و ذولفقار آید جمعه
با سیصد و سیزده نفر همدل و یار ... با موکب راهوار آید جمعه
آن کس که دلش مخزن اسرار خداست ... چون پرده رود کنار آید جمعه
آن حسن حصین دین احمد ، مهدی ... با شوکت و اعتبار آید جمعه
«جاوبد» به انتظار دل خوش کرده ست ... آن دلبر غمگسار آید جمعه
آن کس که در این هجوم نامردی ها ... آرد به دلش قرار آید جمعه
چون سرمه به چشم می کشد خاک رهش ... آن گاه که تک سوار آید جمعه
مولایم ، روز میلادت مبارک
![]()
![]()
![]()
راستی بچه ها می گفتن : پس شیرینی کجاست ؟؟؟
برای همین هر کسی شیرینی می خواد تشریف بیاره ادامه مطلب ، اونجا شیرینی می دیم![]()
شعری هم با موضوع انتظار گذاشتم .......![]()
توی یکی از صفحات اینترنت مطلبی رو خوندم که به نظرم جالب اومد برای همین گذاشتم که شما دوستان هم بخونید و نظر خودتونو درباره این مطلب بیان کنید ........
«منجی»
تمام تاریخ را زیرو رو کنید .... فرستاده گان خسته ... به دامان خدایشان پناه برده اند ...این خلق هیچ وقت به یک نقطه خیره نمانده اند...فرستاده کان در عجز خویش همگامی که میدان را خالی گذاشتندو رفتند ...اسطوره ای بنا کردند...تا این خلق همچنان امیدوار بمانند که یک منجی در راه است که آنچه فرستادگان کامل نتوانستند انان خواهند توانست ... خرافه جز آنچه معتقد باشیم به آنچه ممکن نیست .دیگر چه معنای دیگری دارد ؟ منجی در درون ماست . همیشه چیزی را در بیرون ادراک ما نهاده اند تا از آنچه در درون ماست غافل باشیم . چیزی در فضا .چیزی که در ماوراۀ احساس و ادارک ما باشد.تا در درون متحول نشویم هیچ منجی حتی ....فرستنده این همه منجی نمیتواند تغییری در احوال ما ایجاد کند .ما را به اماکن مقدسه نکشانید که مقدس ترین جایگاه مقام انسانی است . بارها اتفاق افتاده در گورستان باشیم و از کرده ها و ناکرده ها پشیمان و نادم .بارها اتفاق افتاده در مکان به ظاهر مقدسی خلوص و معنویت را لمس کرده اییم . اما همین که گامی چند دور شده اییم . جلوه های شهر خواسته های دیگری در روحمان تزریق کرده اند . چه خوب بود این اماکن مقدس این منجی در درون مان بود . نه آنکه در جایگاهی مقدس . در جوار مسجدی یا گنبدی که گلاب فراون مصرف میکنند تا دلیل عرق کردن های روز های قبل فراموش مان شود .

منبع : فرهنگی اجتماعی شعر نو
یا علی
![]()
![]()
به نام خدا
با سلام خدمت بچه هاي محله با صفا
ويه سلام مخصوص به داداش مسلم
اميدوارم که حالت بهتر شده باشه و تونسته باشي که با اين اتفاق نا گوار کنار بياي
راستش نمي دونم چي بگم که تصلاي خاطر شما باشه اما همينو مي دونم که تحمل کردن دوري عزيزان هميشه خيلي سخت بوده و هست .......
انگار که خدا هميشه خوبها رو گلچين مي کنه و از پيش ما مي بره و اين فرشته کوچولو اينقدر نازه که مطمئنا محبتش تو قلب همه شما جا پيدا کرده بود
نمي دونم چطوريه که بچه ها خيلي راحت به دل آدما راه پيدا مي کنن و تحمل دوريشون به اين راحتي ها نيست حالا حتي اگه آدم غريبه هم باشه کلي ناراحت مي شه ، چه برسه به شما که .......
واقعا متاسفم براتون که اين گلهاي نازنينو از دست دادين
هميشه مي گن همه کاراي خدا حکمتي داره ، پس اين اتفاق هم حتما حکمتي داشته .
به هر حال خواستم يک بار ديگه اين اتفاق نا گوار و از دست دادن عزيزانتونو بهتون تسليت بگم
و اميدوارم خدا بهتون صبر بده .
و روح این عزیزان همیشه شاد باشه .
![]()
![]()